محمد رضا شوق الشعرا - توفان يزد

از هفته نامه «گلواژه» در 58 تا گروه توفان در واتساپ و تلگرام 94!!!

تنها چند ماه از پيروزي انقلاب گذشته بود كه عشق به نوشتن و روزنامه نگاري با ما آمده از كودكي، كار خودش را كرد و در اوضاع بلبشوي اوايل انقلاب، كه هر كسي حرفي براي گفتن داشت، نشريه اي چاپ و منتشر مي كرد، دست بكار تهيه و چاپ نشريه اي شديم بنام «گلواژه».


يزد آنموقع، يك چاپخانه كوچك افست داشت و آنهم چاپ «خرد تفت» بود، متعلق به مرحوم حسين خردمند كه چندي پيش درگذشت.

با هزار مكافات متني را كه مي نوشتيم و تهيه مي كرديم، به پاي چاپ مي برديم، مطالب را «حسين خواجه رضايي» كه در كتابفروشي «عباس آرايي» در پاساژ فكري مشغول بكار بود با دستگاه تايپ «آي بي ام» كه جديدترين ماشين تايپ بود، تايپ مي كرد، و مكافات داشت غلط گيري كلمات و تغيير كلمه و جمله، كه نيز گاه غير ممكن بود.

در بهار سال پنجاه و هشت و براي چاپ چهار شماره هفته نامه چهار صفحه اي گلواژه اي كه در تيراژ سه هزار نسخه چاپ و توزيع مي شد، و هيچكدام از نسخه هايش را هم الان نداريم! در نهايت سه هزار تومان تك و تنها «قرض» و پرداخت كرديم، سه هزار توماني كه با آن مي شد بيشتر از بيست متر زمين در اول صفاييه يزد خريد! و سالهاي سال براي جبرانش كوشش كرديم! سه هزار توماني كه امروز فقط مي شود با آن سه نسخه روزنامه آفتاب يزد خريد!

پس از توقيف و تعطيلي گلواژه و سالياني كه در سكوت به نوشتن نمايشنامه و قصه ها و داستانهاي سوزانده شده گذشت، با شروع دهه هفتاد، و همراه با اجرا شدن نمايش «پنجره هاي بي پنجره» و نوشتن مطلب «شب شهر مرا به بوي اطلسي بنشانيد» كه در صفحه دارالعباده روزنامه جمهوري اسلامي چاپ شد، دوباره بازگشتي ديگر به عرصه رساني داشتيم.

سالهايي كه خدمت سربازي بوديم، يك دستگاه ماشين تايپ كوچك «برادر» با حقوق دوران احتياط و به مبلغ دو هزار و چهار صد تومان در بازار كرمان خريده و همينجور پيش خودمان در همان پادگان، تايپ تك انگشتي را ياد گرفته بوديم كه هنوز هم همانگونه و با تك انگشت مي نويسيم.

متن مقاله را مي نشستيم و با تايپ كوچكمان تيپ كرده و بلند مي شديم و آن را برمي داشتيم و تا دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي كه خانه اي قديمي در ميدان اميرچخماق يزد بود مي رفتيم و ساعتي پيش آقاي سيد ولي ميرجليلي مي نشستيم و آن را تحويل مي داديم و منتظر مي شديم  تا سه شنبه اي مطلبمان در صفحه «دارالعباده» چاپ شود، بعدها اين رفتن تا دفتر سرپرستي روزنامه كيهان كه در ابتداي بلوار شهيد منتظر قائم بود و پيش آقاي «كلانتر»  نماينده وقت كيهان در يزد ادامه يافت، آنزمان محمد مسعود اردكان خبرنگار روزنامه كيهان در يزد بود، و موتورسيكلت كيهان در سرما و گرما زير پايش بود، و بعنوان خبرنگار كيهان، نامه سرگشاده ما به رئيس جمهور هاشمي رفسنجاني را با تيتر «هنر غربت كوير است، هنرمند غريب كوير» به تهران ارسال كرد كه در كيهان آن روزگار و زماني كه سيد محمد خاتمي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، چاپ شد.

مقاله «شهر من عروس كوير شهر روياهاست» كه چند بار تايپ و بازنويس شده را شب هنگام به دفنر هفته نامه «نداي يزد» كه در ابتداي كوچه قبله بود برديم، آن سالها مرحوم عسگري كامران پس از سالهاي سال يزد را داراي هفته نامه وزيني نموده بود.

نامه هاي انتقادي و گاه  سرگشاده اي را كه براي مديران و مسئولان شهر و استان مدام مي نوشتيم و با تك انگشت تايپ مي كرديم، خيلي روزها فتوكپي گرفته و خودمان به دفتر مديران برده و تحويل مي داديم و يا براي مسئولان كشوري پست مي كرديم، و اما اين روزها همه حرف ها و مطالب بسادگي و با همان تك انگشت در تبلت كوچك تايپ شده و بسادگي و در همان لحظه به اشتراك گذاشته مي شود و اين بزرگترين انقلاب در عرصه رسانه است. 

بهمين سادگي....

حرفي كه گفتن و انتشارش براي جمعي بسيار كوچك و چند صد نفره در سال پنجاه و هشت روزها و گاه هفته ها طول مي كشيد، اينك فقط به چند دقيقه زمان نياز دارد و اما جوانان و كساني كه راه سخت رفته ما و هم نسلان «سوخته» ما را نرفته اند، چگونه مي توانند قدر اين داشته در دسترس را بدانند!!!؟

سالها سالها قبل و آنزمان كه مرحوم ميناچي وزير ارشاد و دكتر ممكن معاونت مطبوعاتي بود، چندين با براي گرفتن مجوز «گلواژه» كه تغيير نامش هم داده بوديم به تهران رفتيم و بازگشتيم و عاقبت هم مجوز نگرفتيم و اما امرور....!!!؟

امروز ديگر حتي سايت هاي «شب نيوز» و «شوق» و وبلاگ «توفان يزد» هم كاربرد چنداني ندارد، چرا كه در هر دستي گوشي همراهي است و هر گوشي خود يك رسانه هميشه در دسترس است.

اين روزها عصر اينترنت و سرعت و مطالعه و تفكر است و اما بسياري از ما فقط به سرعت و اينترنتش چسبيده و مطالعه و تفكرش را از ياد برده ايم